تبليغاتX
خلوتگه عشاق
به دنبال جایی برای زیستن

در پی تصمیمی جدید....

 

لطفاْ منتظر بمانید.!

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

سلامی به درازای۲ ماه و ۲۵ روز...

شاید این کارم که این همه مدت به وبلاگم سر نزنم دست کمی از حذف وبلاگ نداشته باشه..

اما هر چه که بود خوب بود برای ثبت خاطرات.....

تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاق ها بودن که واسم افتادن...

کار واسم پیش اومد.....بر میگردم......

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1386ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

میخوام وبلاگ رو حذف کنم......!

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

فقط اسمش رو گذاشتن دختر دایی....

اما از هزار تا دشمن واسه من بد تر تا میکنه..

آخه من نمیدونم چه هیزم تری به اون فروختم که اینجوری با من بر خورد میکنه؟!
فقط به خاطر یه سری تفکرات غلطی که خودش داره و نمیخواد هم اونرو تغییر بده...

واقعاْ متاسفم...  هم واسه خودم هم واسه اون...

بارها بهش گفتم بارها از اون خواستم که کمی فکر کنه...

اما.... اما حیف که هیچ وقت سعی نکرده که بخواد فکر کنه....

ــــــــــــــــــــــــــــ

آخه خدای من مگه دوست داشتن گناه؟ آخه کجای دنیا اینطوری بوده که دختر دایی آدم بیاد و بگه تو نباید اونو دوست داشته باشی؟

آاااااااااااااااآی مردم هیچ کدومتون اینو تائید میکنید که اون نذاره که من پریا رو پریای خودم رو دوست نداشته باشم؟

سولماز کمی بزرگتر شو

کمی خوب باش

و

کمی متاسف

متاسف از کردهای خودت تا الآن

هم با من هم با پریا 

 

+ نوشته شده در  سی ام دی 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

 چند مسافرت بودم نتونستم بیام...

زود بر میگردم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

دلم بد جوری گرفته..

بغضم که نفسی واسم نذاشته...

اشک امونم رو بریده

آااااااه خداااااااای من

آخه تا کی؟!     صبر تا کــــی؟!

با اینکه واسه اون بودن واسم لذت بخشه!

ولی دیگه بی اون بودم واسم سخته...

میخوام  پیشم باشه...

میخوام پیشش باشم...

میخوام با هم باشیم

برای هم

تا ابد...

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

از خودم بدم میاد

 

بی اون بودم  و  قبل از اون هم...

 

دلش رو شکستم

دلش رو شکستم؟!؟!

 

+ نوشته شده در  نهم آذر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

ششم از ماه آذر مانده بر یاد        ***       که نیکو تحفه ای ایزد به ما داد

تمام مردمان شادند و خشنود        ***       عزیزم زنده باشی تا به صد سال



""این شعرا شاید مال ۱۰ سال پیش باشه""~~!!

فرش دلم پهن کم در جهان     

                  روز وصالی که نهی پا بر آن

                                       هستی خود توشه راهت کنم   

                                                       از همه هستی گذرم آن زمان

                                                                      دل به تو و جان به تو میسپارم   

                                                                                       ای به فدای تو وجودم چو جان

+ نوشته شده در  ششم آذر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...

دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...

 

دیوونه کجایی؟دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم...دارم دق میکنم..

 

یکی نیست به دادم برسه؟

بیش از این منتظرم نگذار

+ نوشته شده در  دوم آذر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

خیلی وقتن بود که آپ نکرده بودم.

حالا هم که میخواستم آپ کنم میبینم که ورود به وبلاگم فیلتر شده..

اینکه با چه دردسرایی و با چه فیلتر شکنایی تونستم بیام داخل بماند...

اما اینکه چر؟!؟!؟ نمیدونم...

شاید قاط زده

خلاصه بگذریم...

اما شاید مجبور بشم یک وبلاگ دیگه بسازم.

ایشالا که مجبور نشم

اما:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما اولین بارون ۸۵..... پیش خانمم بودم

چقدر زیبا بود!!!!
تصور کن...........

سرش روی شونه هات باشه..دستش تو دستتبارون بیاد!

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دارم دغ میکنم. دیگه واقعاً واسم سخته که از جوجو  جونم دور باشم...

خدا جونم تورو قسم میدم که هیچ وقت پریا رو پریای خودم رو ازم نگیری.....

هیچ وقت

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

فریاد عــشق
+ نوشته شده در  هفتم مهر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

یاد اون روزا بخیر که میگفتم:

 

به نام خدا

یادمه بچه که بودم،از صبحای مدرسه بدم میومد.

همیشه صبح که میخواستم برم مدرسه حالم گرفته بود.

اخه خیلی تنبل بودم(یعنی خوابم میومد).

اما اگر الآن از من بپرسن قشنگترینِ لحظات زندگیت کدوماست میگم:

تیک تیک ساعت، عقربه،پنج

بیداری،امید،سلام

صبحانه،عشق،عاشق

گفتار،لبخند،ماتم

صحبت،شیرین،تلخ

عشق،حساب،زیبایی

عاشق،بدهی،بوسه

معشوق،طلب و باز هم بــوسه

آره ،الآن اگه از من بپرسن قشنگ ترین لحظات زندگیت دکودوماست میگم:

صبح،ســـحر،سپیده دم....................................من،عشق،ابدیت

خدایا تو را قــــسم به معصومیت عشق که این لحظات رو از من نگیر... 

 

خدایا دوباره با من بساز....

+ نوشته شده در  یکم مهر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

تا به اسمش هم فکر میکنم

گریه ام میگیره..!

پیشی جوجو رو خیلی دوس داره خیـــــــــلی

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

همچنان که زنده هستم دوستش دارم....

اما نه..!!

بیشتر از آنکه زنده هستم دوستش دارم.!

تمام هستیم..تمام زندگیم..

عشق من خیلی دلتنگت شدم..!!
کجایی که ببینی؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

وقتي با تو هستم بزرگترين دشمنم "زمان" است حس تنفر شديدي نسبت به هم داريم. . .

 وقتي پيشم بودي از زمان خواستم توقف كند اما قدم هايش را تندتر كرد وقتي پيشم نبودي به او

 التماس ميكردم كه سريعتر بگذرد اما لج ميكرد و مي ايستاد و با تمسخر به من ميخنديد.. ..

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

من اومدم

گفتی چرا دیگه نمینویسی؟

گفتم منتظر همین سوالت بودم، دوست داشتم زودتر از اینها ازم بپرسی

گفتی مگه به راهت باور نداری؟

گفتم راهم رو فقط با رهروانش پیدا می کنم

گفتی ...

کاش زودتر سوال اول رو پرسیده بودی!!!

به خدا خيلي ميخوامت

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

زنده هستم

مهم نیست

دوستش دارم

همین مرا بس است

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

!نیمیدونم چرا؟!

 

دیگه نمیخوام بنویسم

(( فعلاً بدرود ))

 

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

امروز داشتم فک می کردم چقد بهت احتیاج دارم . دیدم که به اندازه ای که عاشقتم

یه کم فک کردم ببینم چقد دوست دارم نفسم، دیدم که تو فکر من نمی گنجه دیوونه جونم

خیلی نفسی زندگیم .... دوس دارم داد بزنم دیوونه من مال خودمی .... فقط مال منی جون مال توام زندگی... همه ی زندگیمو فدای تو می کنم چون عاشقتم هستیِ من... هیچکی نمی تونه حتی یه ذره از اون مهربونیه تو رو داشته باشه .... همیشه جفت خودم می مونی و بدون برات جون میدم بهترینم.....

بدون مال خودمی دیوونه من... تا همیشه ی همیشه جفت همیشگیم

 

دیوونه جونم خیلی دلتنگتم

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

آخ که خدا جون..

چرا من اینقدر احمقم که امروز رو فراموش کردم...

اونم بعد از این همه مدت بی خبری..!

...............................................

تا به دوستش میگم چه خبر از دیوونه من میگه:

چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

دیوونه جونم من رو ببخش

به خدا فراموش که نه اما....

حالا من یادم رفت..!

تو هم که شریک منی،تو هم که نیمی از من هستی باید این شانس رو از من بگیری که ببینمت؟

دیوونه جونم ببخشید

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

اینم چون که خودش میخواد  و چو.ن من دوسش دارم:

تا اطلاع ثانوی

       ........کمتر میشه

                 آخه من چيكار كنم

                              ديوونه جونم داره عذاب ميكشه

خدا خودش کمکم کنه......

واسم دعا کنید...!!!

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

فقط اومدم بگم:


دلم میخواهد با تمام قدرت و وجودم فریاد

 

بزنم 

 

دلم میخواهد فریاد بزنم.

 

 .... دیوونه....

 

میدونی این فریاد توی این موقع شب یعنی

چی؟

 

خدایی خیلی خرابم

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

وقتی اومد و بهم گفت گرسنه هستم...

 

و زمانی که دلیل کار روز قبلش رو ازش پرسیدم...

 

گفت: فردا جبران میکنم...!!!

 

اما امروز اون فردا اومد...

 

و من نه تنها جبرانی در کار های اون ندیدم بلکه.........

 

خدایا....

 

ای پروردگارا آخه چرا؟!؟


چرا واسه چیزی که فرهاد،مجنون،خسرو،ژولیِت تنها به واسطه اون تا

 

 الآن زنده هستند، اونوقت...

 

اونوقت از من خواسته میشه که اونو پنهان کنم تا مبادا....

 

آخه خدای من دوسش دارم...

 

چه قدر خوبه که این صفحه کاغذی نیست...

 

وگر نه تا الآن خیس شده بود...

 

آره دارم اشک میریزم..دارم زار و زار گریه میکنم...

 

چون دوسش دارم...

 

لعنت به من...لعنت به من...لعنت به من....

 

لعنت به من که توی بد شرایطی امروز ناراحتش کردم...لعنت به من...

 

خداااااااااااااااااااااااااااااـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟!
خانه اش ویران باد

 

دوستت دارم....باور کن مرا....باور کن

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

شنیدم..

دیــدم...

خواندم...

و شاید خود او نیز نداند که من امروز دلتنگیه او را فهمیدم...

و غروری از عشق مرا فرا گرفت...

پس چگونه فریاد سر ندهم که دوستش دارم؟

i love you

به خدا دوست دارم

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

دیوونه جونم

به خدا دیگه تحملش برام سخته

پنج یا هفت برایم فرقی نداره

آنچه میگذرد هزاران سال است

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

 

شكاف قلبم دارد كم كم

شبيه لبخند تو مي شود.

هر چه مي گذرد

لبخند تو نزديكتر مي شود

و زمان براي محو كردن اين تصوير زنده

حريف كوچكي ست.

چه زنده بود! ‍شفاف، واقعي

يعني باور كنم حقيقي نبود؟

 

حالا

درختي در دوردست

داغي بر دل

قلبم جز آنكه شكاف بردارد

كاري از دستش بر نمي آيد

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

سلام

زنده هستم و زندگی میکنم..

اینکه چگونه میگذرانم مهم نیست...

و شاید غم و اندوه دوری از یار مرا بیشتر از پیش میسوزاند...

دعا کنید...

من را..

او را...

همه را            همه و همه...

هر آنکس که عشق را فهمید...

 

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه
که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با تمام وجوت

 بغلش کنی....

رویای من،دیوونه من....کجایی؟!

 

رویای من کجایی؟!

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

نمی دونم این بار باید  چه طوری شروع کنم یه چیزی تو گلوم گیر کرده داره خفم می کنه نمی تونم به خدا دوری برام سخته نمی تونم باور کنم که حتی یه لحظه از تو بی خبر باشم ........

عزیزم من از دست تو ناراحت نیستم می دونم که برای خودتم سخته ولی همه چیز را به خاطر عشقمون تحمل میکنی ولی تحملش برای من سخته به خدا جدایی بین ما(هرچند کوتاه) برابره با مرگ من ...

اینا را ننوشتم که اشک رو تو چشمات ببینم یا ناراحتت کنم الهی من بمیرم اگه اشک تو را در بیارم اینا را برای دل تنگ خودم نوشتم تا آروم بگیره آخه داره از غم دوریت ، از غم دوری تو دیوونه ی من میسوزه.

باید تحمل کرد به خاطر آینده به خاطر خودمون.درسته که الآن ازتو دورم اما دلم , قلبم باهاته هیچ وقت احساس دلتنگی نکن هر وقت دیدی دلت گرفته بدون یکی هست که تو همون لحظه قلبش برای تو فقط می تپه بدون یکی هست که وقت و بی وقت دستاش رو به آسمونه و داره برای پایان همه سختی ها برای تو دعا می کنه.

تحمل کن منم ناچار این بازی سرنوشت را می پذیرم خیلی حرفای نگفته دارم ولی حوصله ندارم .

عزیزم سرت سلامت هر جا هستی هر جا رفتی

برو که دنیا دو روزه قلب تو هیچ وقت نسوزه

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت   توسط فرهاد  | 

به خدا خيلی سخته.

سخته برام صداتو نشنوم سخته برام نبينمت سخته برام حتی يه لحظه بی خبر ازت باشم

ولی اين سختی نيازی برای شادی جفتمونه.

ميدونم برای تو هم سخته ولی اصلا دوست ندارم توی امتحاناتت بخوای به جز از درس به چيزه ديگه فکر کنی.

ولی بدون هر موقع نفس ميکشی با هر نفست نفسه من هم در مياد.

با هر نفست من به فکرت هستم.چون تو همه چيز منی.

به خدا بی تو ميميرم...............

دوستت دارم ديوونه

 

دیوونه دوست دارمعشق من کجایی؟                                    دلم واست تنگ شده...I LoveYou....Divoone

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط فرهاد  |